خدای من چقدر دیشب سخت بود
مامان الهاممو فکر میکردم فقط مال خود مه و فقط مامان من تنهاست.. ولی دیشب فهمیدم نیست
چند لحظه دنیا برام از حرکت ایستاد
چند لحظه نفسم برید
یکی دیگه جلو ی خودم مامان مو مامی صدا زد
و من اون لحظه بی پناه ترین موجود روی زمین بودم
بی اختیار اشک هام میریخت
شوخی بازی که نبود مامانم از دستم رفته بود و من مجبور بودم با بقیه شریک شم
ولی اون مامان من بود
بهم قول داده بود تا همیشه مامان من بمونه و فقط بچه های واقعی خودش مامان صداش کنن نه بقیه.
مغزم هنگ بود
شوکه بودم
نگران و مضطرب
پی ام میدادم به مامان
چراغ سبز آنلاین بودنش مثل خار میرفت تو چشمم
جواب نمی داد
زنگ زدم
ساعت 2 نصفه شب زنگ زدم.
جواب نداد یعنی رد داد
اومد گروه
شد اون چیزی که نمیخواستم بشه
من مجبور شدم بپذیرم و رضایت بدم که یکی دیگه مامان مو مامان صدا بزنه.
مامان مو به اجبار تاکید میکنم به اجبار با بقیه شریک شدم...
ناراحتم
برچسب:
نویسنده: بهار محبی